![]() |
خوب بعضی مواقع آدم ترجیح
می ده سکوت کنه از بس اوضاع خرابه، بعضی
مواقع هم آدم مجبور میشه دوباره حرف بزنه از بس اوضاع خرابتر شده ! . یادم میاد یه
سخنران داشت صحنه آخر کشته شدن امام حسین رو اینجور تفسیر می کرد " نیزه دار
با نیزه می زنه ، شمیر دار با شمشیر و اونایی هم که هیچی ندارند با سنگ" . حالا
بیشتر مواقع فکر میکنم حکایت سرزمین من و آدمهایی که دارن اون رو به تباهی می
کشونن هم همینجوریه ، هر کی هر جور که میتونه تیشه به ریشه این سرزمین میزنه .
کاش یک هم کاشتن یاد
بگیریند مگه نه !
تو گذشته چی کارا کردی؟
حرف استادم یادم میاد ، استاد پیرم میگفت : " تو که تنها متولد شدی ، تنها غم زندگی می کشی به دوش و در آخر تنها می روی به سوی دوست ، چرا از تنهایی می نالی " شاید حق با استادم باشه . ولی فکر کنم مهم اینه که حصار تنهایی خودمون رو تا کجا گسترش بدیم . یادمون باشه همیشه تنها تر از ما هم وجود داره !
تو هم تنهایی ؟
تو چه فکر می کنی ؟
خبری در راه است ، شاید قرار است دیگر هر سال 20% تورم (؟) نداشته باشیم و اگر سال پیش مداد خریدی 100 تومان ، امسال نگیری 140 تومان .شاید قرار است اگر وام بانکی خواستی دیگه پارتی بانکی لازم نباشد ! شاید قرار است اگه خواستی استخدام بشی از روی ضوابط تعیین سلاحیت بشی نه از روی روابط . شاید قرار است مرغ 2 پا داشته باشد !
شاید قرار است ..........
من یه رویا دارم ، توی رویایم مردمم تنها غم نان ندارند ، پیرمرد سر کوچه مان می خندد او غم فردا ندارد . توی رویایم حقوق همه مردمم محترم است و محترمتر نداریم ! توی رویایم مردم آبادی بالا ، چه فرق می کند آبادی پایین با انگشت نشانم نمی دهند و درگوش هم نمی گویند " نگاه کن او مجرم است ، او ایرانیست ! " کاش جرمم این بود که انسان بودن بلد نیستم ! کاش انسانهای بهتری باشیم .
تو چه رویایی داری ؟
به زیر گذر میرم پارچه میخرم ، حاج آقا پارچه فروش میگه متری 1000 گرون تر شده از سال قبل ، میگم چرا حاج آقا ؟ میگه به خاطر تحریم (تحریم ؟) با حاج آقا چونه میزنم ، نه من از رو میرم نه حاج آقا . صدای اذآن میاد ، حاج آقا به شاگردش میگه " پسر از انبار میری پارچه رو میاری، من میرم که به صف اول نماز جماعت برسم ، فیض نماز اول وقت رو از دست ندم ! " کاش حاج آقا پارچه فروش فقط پارچه میفروخت ، کاش زهد و ریا نمی فروخت به من و ما . حاج آقا یادش رفته که خریدار واقعی دیگریست، من و ما کیستیم !حاج آقا نماز میخونه ، نماز اول وقت میخونه ، نماز اول وقت جماعت میخونه . حاج آقا گرون فروشی هم میکنه . نمی دونم حاج آقا چرا نماز میخونه ! حاج آقا ؟! دیگه بهش حاج آقا نمیگم ! فکر کنم همون آقا هم زیادیه .
من اینگونه نماز خوندن رو دوست ندارم تو چی؟
نوروز می آید و غم سرمای سوزان می برد ، صدای خنده پرندگان باز شنیده می شود ، شاد می شوم ، این چند صبای نوروز می خواهم شاد بمانم ، کاش بتوانم ! همیشه نوروز جامه بهتر به تن می کنم ، ولی کاش اخلاق بهتر به تن می کردم ! هر سال به دید و بازدید دوستان و آشنایان می روم ولی با کمی تفاوت ، هر سال ابتدا به دیدار افرادی که حساب بانکی شان بیش از خودشان می ارزد می روم ، کاش ابتدا به دیدار افرادی که خودشان بیش از همه چیز می ارزند می رفتم . تلاش می کنم دیگر این گونه نباشم .دوست دارم همیشه نوروز باشد ، یک روز نوروزی برای پندارم ، روز دیگر نوروزی برای کردارم و روز دیگر نوروزی برای گفتارم و . . .
من این گونه نوروز را دوست دارم تو چی؟
سال دیگر می شود می خواهم از یاد ببرم هر چه بدی به من شد ، امیدوارم از یاد ببرند همرهانم بدی های من را نیز . می خواهم از یاد ببرم که استادی به جرم اظهار عقیده ، عقیده خود به من تحمیل کرد و به من نمره نداد . من هم بعضی مواقع شبیه استادم می شوم ، آخر من هم عقیده خود را به برادر کوچکم تحمیل می کنم و پول تو جیبی اش را مشمول تحریم می کنم ! امید وارم سال دیگر تنها خوبی های همرهانم در ذهن کوچکم تداعی شود . و باز امیدوارم سال دگر کمتر غم در چهره رهگذران ببینم ،گرچه می دانم رویای قشنگیست ! آخر ، هر سال این نوا به گوشم می رسد " سال به سال دریغ از پارسال " !
تو هم دوست داری رنگی دگر شوی ؟
صدای شکستن می آید ، نه صدای افتادن گلدان نیست ، حتی صدای شکستن شیشه بدست بچه بازیگوش همسایه هم نیست ، او دیگر بزرگ شده چیز های با ارزش تر را می شکند ! آری صدای شکستن یک دل تنها بود ، این صدا به گوش همه ما آشناست ! دیگری دل ما را می شکند ما دل دیگری را ، و این گونه می شود که تنها صدای شکستن می شنویم ! گاه گاهی هم صدای بند زدن یک دل شکسته را می توان شنید. استاد ِ پیر می گفت " تمام دنیای من فرزندانم هستند ولی من در دنیای فرزندانم به اندازه یک خاطره هم جا ندارم " می شنوی صدای شکستن دل استاد پیرم را ؟ صدای شکستن دل دوستم را چطور ؟ آخر دل او را هم یک دوست شکسته بود !
تو صدای شکستن نمی شنوی ؟
محرم می شود ، لباس سیاه می پوشم گریه می کنم ، محرم تمام می شود لباس سیاه نمی پوشم گریه هم نمی کنم . می شوم همان آدمی که قبل از محرم بودم ! بعد از این همه محرم هیچ از اخلاق حسین یاد نگرفتم . فقط محرم ها گریه می کنم ! نه مهربانی نه صبر نه آزادگی نه ایمان نه جوانمردی نه ایثار نه ... هیچ یک را یاد نگرفتم . فقط محرم ها گریه می کنم ! استاد پیری داشتیم بعد ِ محرم پرسید " محرم تمام شد چه یاد گرفتید از حسین ؟ " ما همه به هم نگاه کردیم ، همه می دانستیم که " هیچ " . صدای استاد به سختی شنیده می شد . او به آرامی گفت " خاک بر سرتان " ! نمی دانم چرا هنوز محرم ها صدایش را می شنوم و هر بار واضح تر . هنوز هم محرم ها گریه می کنم !
گریه می کنم تو می دانی چرا !
من میخوام بد باشم ! تو نمی خوای !
لحظه ها یم همه خوب ...
لحظه هایم همه شاد ...
لحظه هایم همه گم گشته , لحظه های تو چی ؟
ز پدرم می پرسم : غم تو چیست پدر ؟ گفت " فرزندم غم تو غم من است ! " با خودم میگم غم من چیست ؟یادم آمد، من تنها یک غم دارم ! شاید آن هم غم ایران باشد ، نه شاید غم مردم ایران باشد . پدری دیدم با پسرش دم مغازه کفش فروشی . پسر به کفش های نو می اندیشید ، پدر به جیب خالی خود . پدر می گفت : " پسرم کفش نو باشد سال دگر آخر امسال جیبم خالیست" ، پسر میگفت پدر سال پیش هم دم عیدی همین رو گفتی ! پدر منت کفش فروش را به جان می خرد ! پسر خندان از داشتن کفشی نو بر پا ، پدر گریان از کشیدن منتی دگر بر دوش . من با گریه های آن پدر گریه ام گرفت و با خنده های آن پسر گریستم ! شاید غم آن پدر غم من باشد . شاید هم غم آن دختر بچه ای که کنار جوی آب به خوابی معصومانه رفته بود ، غم من باشد . شاید هم همه این ها غم من باشد . من اشتباه کردم ، من بیش از یک غم دارم !
من بیش از یک غم دارم تو چی !؟
چیز ارزان چه داری ؟ میخرم !
مگر من چه کم دارم . دینم که دین برابری و برادریست ، به گواه تاریخ بیش از 30 قرن ایران ، ایران بوده است و اکنون هم که هر چه دهکده غربی و شرقی ندارند ، من و ما داریم ، از طلای سیاه گرفته تا طلای سفید و قرمز. گفتم طلای سیاه یاد مرد بزرگ مصدق افتادم ، چقدر تلاش کرد تا طلای سیاه ملی شود. من هنوز معنی ملی شدن را نمی دانم . به گمانم هر آنچه خیری از آن به ما نرسد ملی باشد ! چند فرسخ دورتر دهکده ایست همدین ما . اما آنان نه تاریخ دارند نه طلای چند رنگ و نه مصدق . پس چرا آنان به فردایی بهتر می اندیشند و ما به فردایی بد تر ؟
مگر ما چه کم داریم تو می دانی ؟
ایرانی آبادم آرزوست .
و من دوباره خسته ام , تو نیستی ؟
داشتن حداقل های یک زندگی برای مردمم کاش این هم حق مسلم بود
داشتن یک سرپناه برای همه مردمم کاش این هم حق مسلم بود
داشتن دهکده ای آزاد با مردمی آزاده کاش این هم حق مسلم بود
.
.
.
کاش یک نفر برای سر نوشت همه تصمیم نگیرد .
حق مسلم چیست تو می دانی ؟
کاش دنیایی برای تصویر فردایم بود.
" کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را "